یک
” اینو بدون که هر وقت بهت گفتم میخوام ازدواج کنم، یعنی دارم به خودکشی فکر میکنم”
ناگهان از خواب بیدار شدم و سعی میکردم چهرهی کسی را که بهاش گفته بودم: ” اینو بدون که هر وقت بهت گفتم میخوام ازدواج کنم، یعنی دارم به خودکشی فکر میکنم” یادم بیاد اما چیزی جز یه صورتِ گردِ سفید با چشمهای درشتِ مشکی یادم نیست. سریع پا شدم. آلبوهای عکسهای خانواده و فامیل را نگاه کردم اما هیچ شباهتی میان او و اوی در خوابم پیدا نکردم. همینطور که آشفته دنبال عکس بودم که دقیقا نمیدانستم چه عکسی باید باشد! مائده (گفتند که دختر داییمه و منم ناگزیر پذیرفته بودم) در را باز کرد و با هیجان و نیش باز گفت:
” ههههههههه دخترعموها برای مامانم چشمروشنی اوردن” و رفت. من که نفهمیدم چی گفت. بلند شدم ببینم چه خبره. زندایی (زن زیبا و مهربونی که گفتند زن داییمه، البته که معلومه، بودنِ زن مردِ بورِ چشم آبیِ کم حرفی که وقتی شبها بیصدا به خونه میاد، مثل پروانه به دورش میچرخه، چیزی جزاینکه زنش باشه، بنظر نمیاد. اما اینکه اون مرد، دایی منه عجیبه، هیچ شباهتی بهم نداریم جز اینکه زنداییم، همش میگوید تو هم مثل داییت خوشخوابی! وگرنه هر جور حساب کنی، نمیخورد که من خواهرزادهی چنین مرد زیبا و آرامی باشم.) زنداییمو دیدم با لبخند و شادی عمیقی بالاسر چند هدیه ایستاده و دارد ورنداز میکند. با خنده بهم گفت: ” یادته اولین روزی که اومدی اینجا چی بهت گفتم(البته که یادم نبود!) گفتم تا شوهر نکنی همینجا میمونی. بعدش فقط حرکات لب و برق چشمها را میدیدم و هیچ صدایی نمیشنیدم. خیلی این اتفاق برایم میافتد. انگار از یه جایی به بعد حرف آدمها را نمیتوانم بشنومم! بعد ناگهان این را شنیدم که میگفت: ” بفرما تو داری شوهر میکنی و اینم چشم روشنی من… “. بعدش با ذوق کادوها را با زور در کابینت جای داد. من به اتاقم برگشتم. اتاقی که عکس پسر نوجوان و عکس یه پسر بچه که هیچ شباهتی به یکدیگر ندارند روی دیوار است. هربار که از خواب بیدار میشوم قبل از هر چی اینها را میبینم. عکس پسر نوجوان متعلق به پسر سی سالهایه با چشم و ابروهای مشکی و لبخند زیبا که میگویند پسرداییمه. چقدر عجیب که اینم هیچ شباهتی به پدرش، داییِ بورِ چشم آبی من نداره!
یادم است یکبار به شوخی سر میز شام گفتم: ” من باید عاشق پسر داییم میشدم.” بعد خندیدم. زنی که کنارم نشسته بود خیلی جدی گفت؟” چرا؟” من با همان خنده ادامه دادم که ” آخه هر روز صبح اولین چیزی که میبینم عکسشه.” دوباره خندیدم اما من تنها کسی بودم که به این شوخی میخندید! یعنی کسی نفهمیده بود شوخی است!؟ آخه من داشتم ازدواج میکردم، نمیشود که عاشق کس دیگری بشوم (واقعا نمیشود؟؟؟)
در اتاق را محکم بستم و خیره به عکس پسر داییم شدم. اون صورتِ گردِ سفید با چشمهای درشتِ مشکی میتوانست این کسی باشد که دنبالشم؟ اما چرا باید من همچین حرفی را به پسر داییم میزدم! از من کوچکتر است، زن و بچه دارد، چرا باید حواسش به من باشد که مبادا من ازدواج کنم یا نکنم! مگر چقد صمیمی بودیم؟!
هیچی با هیچی جور در نمیآمد. دوباره سرم درد گرفته بود و ابروهایم درهم شده بود و باز دوست داشتم که بخوابم. بخوابم و ببینم که چرا من به کسی گفته بودم که: ” اینو بدون که هر وقت بهت گفتم میخوام ازدواج کنم، یعنی دارم به خودکشی فکر میکنم”
و مهمتر از اینکه اون کس کیست، این است که اون کس، کجاست پس؟! چرا خودش را نشان نمیدهد! خب حالا که دارم ازدواج میکنم یعنی دارم به خودکشی فکر میکنم!؟! من کی بودم؟ کی هستم؟ یا بهتره بگویم کی دارم میشوم؟ این خوابها چیاند که هر دفعه میان و روزم را خراب میکنند؟ گوشیم زنگ خورد. اسم محسن جوونم نوشته شده. میگویند نامزدم است. محسن تپل و سبزهست. مهربان است و هر دفعه بیشتر تلاش میکند که بهم بفهماند برایش مهم هستم.
_الو
_عزیزم حاضر شدی؟
_چرا؟ کجا؟
_ خونه خواهرم دعوتیم دیگه….!
_آااااا…. نه ولی زود آماده میشم.
دو
مهمونی خاله
وقتی رسیدیم، سفره از این سر تا اون سر خونه پهن شده بود و دورتا دورش پر از مهمونایی بود که لابد فامیلای من بودند. هر دفعه وارد اینجور مهمونیها میشم، زن لاغر اندامِ زیبایِ چشم رنگی با شوق به استقبالم میاد و بغلم میکنه. توی چشماش صداقت و صمیمیت موج میزنه. منم بغلش میکنم. فکر میکنم که دوسش داشتم قبلا، چون الانم همینطوره. ( میگن خاله کوچیکمه، خاطرات بامزهای از دوران کودکی برام تعریف میکنه. فقط هفت سال بزرگتر از خودمه. انگاری خاطرات جالبی داریم باهم. حرف از خاطرات که میشه خیلی حسرت میخورم و دلم واقعا میخواد به یادبیارمشون.) بازم این زن میاد به استقبالم. بهم نزدیک میشه و میگه : عزیزم برو اونجا بشین. من حرفی نمیزنم، اساسا حرفی ندارم که بزنم. تنها جای خالی اونجاست. محسن رفت میون مردا نشست، جوری که بتونه منو ببینه. منم نشستم. زیاد اشتها نداشتم. کمی کشک بادمجون خوردم. بیشتر دوست داشتم بقیه رو ببینم. ببینم چیزی به یاد میارم؟! که کیاند اینا؟! همشون زیبااند و لبخندای مهربونی دارند. اما فکرشو بکن میون یه عده غریبه باشی، گیرم همشون هم مهربون باشند اما یه چیزی، یه چیز غریبی تو وجود آدم یهو خالی میشه و یهو دچار اضطراب میشه. اینکه دقیقا چطوری میشه توصیفش کرد رو نمیدونم اما هم حس جالبیه و هم نه! توی همین فکرا بودم که یهویی شنیدم که دارن در مورد تعداد دایی و عمه و خاله و عمو حرف میزنند و میخندند. هرچی هی فکر کردم چی میتونه اینقدر خنده دار باشه، خیلی نفهمیدم! منم مثل اونا لبخند میزدم. یهو در همین فکرا بودم که که زنی که دختربچهای بسیار زیباتر از خودش توی بغلش نشسته بود، رو کرد به من و پرسید: “شوهرت چند تا دایی داره؟” با چنان ذوق و شوقی ازم پرسید که انگار یکی از بزرگترین سوالات جهانه و تنها اون میتونه جواب این سوال بزرگو بده! خندهم گرفت و گفتم : “نمیدونم” بلافاصله بلند پرسیدم: “محسن چند تا دایی داری؟” همگی خندیدند. محسن گفت: “عزیزم، هفت تا” بقیه بیشتر خندیدند. گفتم: “هفت تا!!!” از اون طرف سفره صدا اومد که : “نه بابا یکی داره، تو هفت تا دایی داری” یادم افتاد که یبار یکی اینو بهم گفته بود. همون موقع هم تعجب کرده بودم ولی خب هی یادم میره. حتی قیافه هاشون هم درست یادم نیست. تا این حد که اگه یهو تو خیابون ببینمشون احتمالا نمیشناسمشون. جز همون داییِ بورِ چشم رنگی، که خب طبیعیه. هر شب میبینمش و دستکم شامی، ناهاری چایی یا چیزی باهم میخورم و گپ کوتاهی میزنیم.
یهو همون زن کنار دستیم پرسید: “وا مگه چهارماه نیست که نامزدید، پس چیا گفتید بهم؟” من که بهت زده بودم، گفتم: “توی نامزدی باید تعداد داییهای همدیگه رو بپرسیم؟!!!” خیلی با جدیت گفت: “اره خب، من خیلی طول کشید تا اسم داییهای سعید رو یاد بگیرم” ( سعید پسرخالهمه، بنابراین تعداد داییهای من و اون یکی بود. هفت تا!!!) از این نظر حق میدادم به اون زن. به خاطر سپردن هفت اسم کار سادهای نیست اما چیزی که نفهمیدم اهمیت این موضوع بود که هنوز برام گنگه. فقط از این خوشحالم که محسن یه دونه دایی داره که اونم تهران نیست. یعنی اینکه حتی اسم اون یکی رو هم یادم بره طوری نیست چون اصلا در اینجا باهاش در ارتباط نیستیم.
3
” از دست من میری، از دست تو میرم، تو زنده می مونی، منم که میمیرم”
اول انحنای بدنی زیبا رو میبینم. بدنی برهنه. سینههاشو جلو داده و باسنشو عقب و دستاشو تکیه داده به دیوار. نوک سینههاش تیره است و رنگ پوستش گندمیه. با چشمای خیره، مستقیم داره نگام میکنه. انگار که کاملا آگاهه که دارم بهش نگاه میکنم. میرم نزدیکتر، خیلی نزدیک. انگار بغضی دارم، قلبم به درد میاد. همون موقع صدای وحشتناک میومیو میشنومم. به زور چشمامو باز میکنم. زندایی آروم درو باز میکنه و گربه رو بغل میکنه و میبره. دوباره چشمامو میبندم. اون نیست. فقط رنگ آبی میبینم. آبیِ آبی و نور تندی وسط اون آبیها . بعد صدایی با گریه میشنومم که میگه: “تورو خدا توو اتاق آبی نخوابید، تورخدا. اصلا به زودی میام . با رنگ قرمز میام. میام که بپاشم روی آبیها که بشه بنفش. همه جا بشه بنفش. همون رنگی که ازش متنفرم،اونوقت برید بخوابید.” صدای زن خسته و عصبانی و گریان بود. یهو بیدار شدم. حالا نشستم. گوشمو تیز میکنم ببینم صدای تلویزیون میاد یا رادیو. اما همه جا تاریکه و سکوت. فکر کردم شاید دیالوگ فیلمی بوده باشه. بلند میشم و آروم لباسمو درمیارم و خودمو برهنه تو آینه قدی میبینم. همون ژست خوابمو میگیرم. نکنه خودم بوده باشم. اما نه، من شبیه اون زن نیستم. حتی نگاهمم شبیه اون نیست. پس کی بود اون زن؟ تو خواب من چیکار میکرد؟! بعد رنگ آبی و اون حرفای مزخرف! ربط اینا بهم چیه؟ اصلا ربط اینا به من چیه؟ فقط یه چیزیو میدونم که عاشق رنگ آبیام و از بنفش بدم میاد. همین. حسابی کلافهام. باید بفهمم اینا چرا تو خواب من اومدن، لامصب خواب هم جوریه که نمیشه واسه هر کسی تعریف کرد!
صدای ریحانه میاد که داره با گربه حرف میزنه و بهش غذا میده. هنوزم نفهمیدم که چرا اینجام و اینا واقعا کی اند و چرا اینقدر با من مهربونند!
باید دوباره بخوابم و صبح زود بلند بشم و برم سرکار. جایی که میگن من خیلی خوبم اونجا. راستشو بخوای تنها جایی که دوست دارم باور کنم همین سرکارمه. درباره کتابا مینویسم. همه چیز هم عادی و هیچ پرسشی در من ایجاد نمیکنه. فکر کن اگه بهم میگفتند که مثلا کارت سبزی فروشی بوده، چه خندهدار میشد. سبزیفروش محله! نه اینکه کار بدی باشه، خیلی به من نمیاد. مدارکمو دیدم، لیسانس و فوق لیسانس و کلی مدارک دیگهی معتبر و لوح تقدیر و تشکر. خب میاومد به چنین آدمی که سبزیفروش محل باشه!؟ کاملا لختم و دارم این فکرارو میکنم. اوه اوه یه بویی تمام اتاقو پر کرد. خندهم گرفت. خیره به خودم میگم: “ههه از من با این همه کمالات و زیبایی چه بوی گندی میتونه بلند بشه!!!” پس هیچ چیز بعید نبوده و نیست.
صبح شده. نشستم توی ایستگاه اتوبوس. روبروم یه پارک بزرگه با یه عالمه درختای سبز. هوا سرده. کم کم آدما زیاد میشن. دو تا پرنده زیبا دراند درست روبروی ما، تو آسمون بازی میکنند. خودشونو بهم میزنند و میخندند و اوج میگیرند و دوباره میان پایین، چند لحظهای رو زمین میشینند و دوباره از اول میرن بالا و میزنند بهم و میخندند و اوج میگیرند و …. یبار جوری میرن بالا که اصلا دیده نمیشند، یبارم جوری جلوی چشمامون میان که انگار میشه با دست بگیریشون. داشتم لذت میبردم و خواب آبی رو فرامو ش کرده بودم که یهویی یه دویست و شیش با سرعت خیلی بالا به یکی از پرندهها زد و رفت. پرنده دیگه که بالا بود به سرعت اومد پایین و هی بهش نوک میزد و نوک میزند و گاهی با پاهاش سعی میکرد جابجاش کنه. اما خبری نبود. پرنده بیحرکت وسط خیابون افتاده بود. من بالاسرش بودم. نمیدونستم چیکار باید بکنم. بهش نزدیک شدم. مردمکِ سیاهِ زیباش حرکت میکرد. به من نگاه میکرد. نگاهی خیره و عمیق. تمام رنگای جهان رو میتونستی رو بالهاش ببینی؛ صورتی، قرمز، سبز، سیاه، زرد و آبی… آبی! آبی! یاد خوابم افتادم و اون صدا، صدای التماسگونه، چقدر صدا شبیه صدای خودم بود!
پرنده رو بلند کردم و بردمش پشت یه درختی گذاشتم. نازش کردم. گریه کردم یا نکردم! فرقی نداشت! اتوبوس اومد و باید میرفتم و رفتم.
4
دیوونه، من دیوونتم!
کاش بهش میگفتم “اگه نبودنت بهم معنا بده چی؟! اگه زندگیم با بودنت معنا بشه چی؟ میمونی؟ ” ولی هی اون میگفت که: “میترسم آسیب ببینی” من خندهم میگرفت:” آسیب! دیوونه، من دیوونهتم!”
گربه بدجوری صدا میده، دوباره فهل شده، جفت میخواد. جفت جنسی! آلتش متورم شده و باز و بسته میشه! بدتر از همه اینکه صداهای بدی داره. بیقرار راه میره و صدایی شبیه آه و ناله درمیاره. بدتر از همه اینکه نذاشت بخوابیم. من و زندایی و ریحانه (زنداییم و دختر داییم، همونایی که باهاشون زندگی میکنم!) هرسه بیخوابِ بیخواب شدیم.
من به زور خوابیدم و خواب کسی که نمیدونم کیه! رو دیدم. مردی سیاه و دراز، اونقدر دراز که صورتش رو نمیتونم ببینم. اصلا مگه چنین کسی هست؟ اونطوری قدبلند! کیه اون؟ کیه اون کسی که روزی بهش گفتم که زندگیم با بودنش معنا پیدا میکنه!؟ خب کجاست پس؟! شایدم کسی نبوده که بگم، شاید دوست داشتم بگم و نگفتم ….
دوباره خواب
دوباره صدای گربه
خواب
گربه
خواب
و دستای من در دست مردی دراز که سر در آسمون آبی داره…
5
آهنگ جدید ریحانه
با نگاه تو/ تازه فهمیدم/ سر این چشما/ جونمم میدم/ تو بخوای از من/ مرگم آسونه/ جز تو چی دارم من دیوونه
این آهنگو، شب ریحانه برام گذاشت. گفت تازه اومده. وقتی به اینجای آهنگ رسید بغض کرد.
از آهنگ خوشم اومده. هی گذاشتم گوش کردم. با نگاه تو/ تازه فهمیدم… دوباره از اول، با نگاه تو/ تازه فهمیدم… حتی وقتی که محسن (نامزدمه! همونی که قراره شوهرم بشه!) اومد دنبالم تا بریم خونه خواهرش، این آهنگو تو ماشین گذاشتم و با صدای بلند گوش کردم. گوش کردیم. دستمو آروم توو دستاش فشار میداد. نگاهم میکرد و لبخند میزد و آروم میگفت: “قوربونت برم من” بعد نگاهشو میدوخت به خیابون و گاز میداد. هرچی تلاش میکردم که صورتو محسنو بزارم رو اون قد دراز توو خواب، جور درنمیاومد. حتی اون چشما هم شبیه چشمای توو خوابم نیست. کیه توو خوابم؟ چرا نیست الان؟
خونه خواهرش دربارهی جشن عروسی حرف زدیم. خواهر زادهش پرسید: “لباس انتخاب کردی؟”
_ لباس!
_ لباس سفیده دیگه، لباس عروس سفیده.
اما من عاشق آبی بودم، چرا باید لباس عروس حتما سفید باشه، آبی چرا نه؟ خواهرش که داشت بساط شامو میچید، از تو آشپزخونه داد زد: “چرا میشه، بعضیا رنگی میپوشند” بعد خواهرزادهش سریع گفت: “عه، مامان خیلی بیکلاسیه که لباس عروس باید سفید باشه، مگه نه زندایی!”
زندایی!!! من زندایی بودم! یعنی هیچکس، یعنی زنِ دایی. گفته بودم که خوشم نمیاد، گفته بودم اسممو بگید. هر کسی اسمی داره. لطفا اسم منو صدا کنید.
6
قی کردن
قی کردن مثل بیرون ریختنه، چه از بالا، چه از پایین. خواب دیدن چقدر شبیه قی کردنه! تا جایی که می دونم من همیشه چیزی رو به درونم میپذیرم، اما این خواب!؟ قی کردن چیزی از درونمه که میاد بیرون، فرو میره تو چیز دیگهای، سینک ظرفشویی یا توالت. اما خواب؟ خواب کجا میره؟ از من که بیرون میاد کجا میره؟ کجا فرو میره؟ این دفتر؟ کلمات؟!
“من موافق نیستم که آدم یبار عاشق میشه. هر آدمی میتونه چندین بار عاشق بشه. به اون آدم بستگی داره. من فهمیدم که میتونم بارها عاشق بشم. چون عشق در وجودم هست. هرچند کوچک و ناقص. اما خب وجود داره. براحتی شکوفه میزنه و گل میده ولی خیلی سخت میره. به شکل خواب میره. من توی خوابام فارغ میشم. رها میشم. مثلا عشق اولم رو یه شبی در یجایی در خواب رها کردم. یعنی اون رفت. توی یه سیاهی اون بود و من بودم. لحظه به لحظه ازم دور و دورتر شد تا اینکه چیزی نبود جز تاریکی محض. اون محو شده بود. رفته بود. چند سالی میگذشت از ارتباطمون و اون یه شب این شکلی ازم کنده شد. انگار بالا اورده بودمش. انداخته بودمش بیرون از خودم. صبح که از خواب بیدار شدم دیگه رنجی نبود؛ رنج دوری و نبودنش. حالم خوب بود. من بودم و من. خودم تنها و رها و بیدرد. سالها دردش رو کشیده بودم. به هر کسی نگاه میکردم اونو میدیدم و میخندیدم و دنیا برام شوخی شده بود. اما بعد از اون خواب همه چیز فرق میکرد. حالا واقعا بودم و از بودنم راضی. انگار که کفش و عصای آهنی آماده کرده بودم برای یه پیاده روی طولانی. انگار تازه داشتم صدای پرندهها رو میشنیدم. اجازه میدادم به باد تا وول بخوره رو سر و کولم و لذت رو جاری کنه در وجودم. …”
اینو اتفاقی در دفتری خوندم. انگار دفتر خاطراتی چیزی باشه که سالها پیش نوشته بودمش. خب حالا دوباره درام این روند و طی میکنم انگاری. تازه فهمیدم این خوابها چی میگن. این خوابها دارند از من چیزی رو از میکشند بیرون تا دردم تموم بشه. درد فراق و دوری. درد نبودن. درد تنهایی و اشک. بغض و حسرت. این خوابها نوید آزادی و رهاییاند. یک شب رد میون خواب مرد دراز سر در آسمون میدیدم که هی هست و هی نیست. آخرشم نفهمیدم کیه، اما هر کی بوده و هست، دیگه نیست، یعنی دیگه نباید باشه. چون داره کم کم تو خوابهام کمرنگ میشه. خواب هست که من باشم و اون باشه و بتونه که بره. راحت و بیدرد و بیاشک. هر چند که اصلا یادم نباشه که داستانم چی بوده!
صبح شده بود بیدار شدم. بیدارِ بیدار که نه، چشمام نمیخواست باز بشه، میدونستم خواب نیستم اما تمام تلاشمو میکردم که لحظهی رفتنش رو، حرف زدنش رو و تمام حرکاتش رو هی مرور کنم. وحشت داشتم از اینکه چشمامو باز کنم و یادم بره که چی گفت و رفت که چی گفتم و رفتم.
دوباره دفتر تلفنو و نگاه کردن به اسما و جستن نامی آشنا. اما هیچی. هیچ اسمی هیچ چیز خاصی رو یاد
آوری نمیکرد. دوباره عکسا و آلبوم و یادداشتهای کوتاه نوشته شده، هیچی خاطرم نمیاومد. خسته شده بودم از گشتن و نیافتن. دوییدن و نرسیدن. گوشی زنگ خورد. محسن بود، نامزدم!
کسی منو پیدا کرده بود. کسی که میگه از پونزده سالگیم دنبالم گشته و حالا بعد بیست سال پیدام کرده بود. خب پس بهتره منم رها کنم این جستنهای بیهوده رو. تلاشمو کردم، تازه خبری هم از اون نیست. رفته که رفته.
صدای زنگ خونه اومد. ریحانه درو باز کرد. بسته بزرگ مزون عروسی بود. بسته رو برام اورد و با ذوق گفت: “بازکن ببینیم” بیاشتیاق و بیحوصله بازش کردم. ریحانه با هیجان جیغ زد: “وای آبیه… مامان بیا ببین آبیه” برش داشت و به تن لاغر و نحیفش کرد و چرخید. توی پذیرایی بزرگ خونه میچرخید و میخندید و میخوند. زنداییم هی میگفت: “عه، نکن کثیف میشه. پاره میشه” یهو دنباله دامنش رفت زیر پای ریحانه، گیر کرد و افتاد و گفت: “چرا دامنش انقدر بلنده!؟” زندایی رو کرد به من و گفت: “سفید نبود؟ ولی اینم قشنگه، مهم اینه که تو دوست داشته باشی”
خیره به ریحانه بودم و گفتم: آبی، رنگ اتاقمون بود. خودم رنگ زده بودم. آبیِ آبی. زنداییم اومد جلوتر گفت: “چی؟ چی گفتی؟ اتاقِ آبی؟” من یهو به خودم اومدم. اتاقِ آبی! این از کجا به خاطرم اومد! اتاق ما بود؟ این ما یعنی کیا؟ من و کی؟
درو محکم بستم و زار زار گریه کردم. اشک امونمو بریده بود. چرا چیزی یادم نیست؟! حتما رازی در این اتاق هست که نمیدونم، شایدم اینا همه میدونند و من نمیدونم فقط. بهرحال نباید عروسی کنم فعلا. تا پیدا کنم این ما و این اتاق آبیو.
مامان میگفت حتما چیزی که یادت میره،دروغه، ولش کن! دروغه!
این از کجا یادم اومد؟!!! من که هیچی از مامانم یادم نبود. فقط یه عکس زن مو فرفریِ چشم رنگی رو نشونم داده بودند که این مامانته. همین. حالا خیلی واضح داشتم صداشو میشنیدم! اون اتاق آبی رو هم واضح به یادم اومده و مردی دراز که سرش رو سقفه پیداست. اما نمی دونم کیه!؟
فردا روز عروسیمه و از صبح باید برم آرایشگاه. درست زمانی که احساس میکنم چیزهایی به خاطر میارم. نکنه عاشق بودم قبل از تصادف و الان کسی در جایی منتظرمه!؟ میشه عروس، روز عروسیش نره!؟؟ میشه این همه آدم بهم دروغ گفته باشند؟ محسن از کی نامزد من بوده؟ مثل همه چیز و همه کس که بهم گفتند، محسنم گفتند که نامزدمه. ولی کس دیگه ای توو خواب من رفت و آمد داره. کیه اون؟ اینا کیاند؟ من کیام؟