درباره داستان ” زوال خاندان آشر”

درباره داستان ” زوال خاندان آشر” نوشته ادگار آلن پو ، چاپ شده در کتاب داستان و نقد داستان/ احمد گلشیری/ انتشارات نگاه/ 1370

 

از آنجایی که ادگار آلن پو علاقه به رمز و راز دارد، در داستان “زوال خاندان آشر” گویی معمایی تلخ برایمان طرح می کند. از توصیفات محل زندگی آشر گرفته تا نوع رفتار و منش او و ساکنان دیگر عمارت، همگی در خدمت طراحی یک معمایی سخت و تلخ به کار گرفته شدند.

نکته ای که بسیار قابل توجه است در این داستان استفاده از تعلیق  است که با توصیفات به زبانی شاعرانه با بسیار تشبیهات و ارجاعات به خوبی مخاطب را بی آنکه کسل آور باشد یا طویل بنماید، همراه و همراز خود می کند. تعلیق مقوله ای زمان بر و زمانمند است؛ رنج دلنشینی است که نیاز به دانستن آنچه قبلا اتفاق افتاده یا بعدا رخ خواهد داد حس می شود و مخاطب را وادار می کند به پشت سرش یا پیش رویش نگاه کند.( اچ، پورتر، ابوت، سواد روایت، نشر اطراف، ص 314 نسخه الکترونیک) نویسنده در این داستان با توصیفات دقیق مکانی و زمانی انتظار دلنشینی برای مخاطب می آفریند. انتظاری حاکی از اطمینان. اطمینان از اینکه در این قصر غمزده حتما رویداد جالبی خواهد افتاد که من در پی اش هستم و منتظرم.

شامگاه پاییز است. مرد با حسی مملو از غم و وحشت اسب خود را کنار آبگیری تیره و راکد می بندد. در نگاه اول کرختی و حیرت ناشی از وحشت، چنان است که تو گویی هیچ شگردی در بکار انداختن تخیل کارگر نیست. با چنان حال و وضعی وارد خانه میشود. میخوانیم که مرد به دعوت دوستش، آشر آنجاست. دعوتی که چنان تعهد و مسولیت اور ا بیدار کرده است که بجای پاسخ به نامه او که می توانست چند خطی حاوی دلداری و دوستی باشد، اسب را برداشته و قدم در راه مسیر و خانه ای گذاشته که هیچ از برگشت و سالم ماندن و یا حتی کمک و یاری به دوستش را مطمین نیست. ناشناخته و نادانسته می رود که به یاری دوستش در دوران کودکی بشتابد تا بل نزد خود حس بهتری از آنچه بود کند. این است شخصیت داستان ما، مردی متعهد و مسولیت پذیر که هنوز یاد دوست گرمابه و گلستانش را دیر زمانی از یاد نبرده است! چرا مرد تصمیم به عزیمت کرده؟ چه چیزی اطمینان او را برانگیخته کرده؟ اینکه خاندان او دستی در هنر داشتند؟ یا اصالت پر صلابت خاندان آشر اطمینان خاطر مرد را موجب میشد؟ به هر جهت مرد آنجا بود و در حال وارسی آن قصر بود. قصری که در دید مرد چنان فرسوده و متروک می نمود که احتمالا زیست در آن ناممکن می نمود. اما خانواده ای در آن می زیستند. آشر دوست صمیمی و قدیمی مرد که با گذشت سالیان کمی، بسیار پژمرده تر از آن می نمود که تصور می رفت! گویی مرد در مواجهه با چنان وضع بی روح خانه و افراد آن، به تناقض گویی افتاده، درجایی می گوید مدتی طولانی و در جایی به اندک زمان اشاره دارد! آشر با وضع نامرتب و بی آرایش و پیرایشی سخت در ذهن مرد به یادآورده میشود. اما لحن و منش او از صمیمیتی حکایت می کند که می توان دوستی آن دو را در کودکی پذیرفت. آشر از خود و وضعیت بیمارگونه خود که رنج از حواس پرتی و آزرده خاطر شدن از هر چیزی حتی عطر گلها یا ضعیفترین نورهاست، می گفت. آشر دوستش را فراخوانده تا تسکینی یابد. چرا او را میخواهد؟ آیا مرد پزشک یا روانکاو است؟ چرا خیال میکند دوست قدیمی دوران کودکی می تواند مرهمی برای درد او باشد؟ تا بالاخره معلوم میشود که حال نزار آشر در واقع از حال نزارتر خواهرش مادلین، نشات می گیرد. او همچنان که خودش گفته بود، از حادثه ترسی ندارد از عواقب آن و تاثیرات غیرقابل انکار هر حادثه ای در عذاب است. بالاخص مرگ خواهرش. در آن چند روزی که مرد در تلاش بود تا دوستش را به نوعی نجات دهد. مشغول نقاشی کردن، نواختن موسیقی و خواندن کتاب در یافته بود که آشر چنان که از بیماری و غم در رنج است، نبوغی از هنرمندی در او یافت می شود که زبانزدی ندارد. نقاشی های او چنان بهره ای از انتزاع را نشان میدهند که نظیرش حتی در نقاشان مطرح آن دوران دیده نشده است. آشر حتی کلمات را هم چنان شاعرانه در هم می آمیزد که بنظر نشان از روح بلندپرواز اما در بند اندوه و یاس زندانی شده بود. با این وجود او از تسکین و درمان دوستش ناامیدتر از دیروز می نماید. حتی در مطالعاتش و تامل بیشتر بر کتابی به نام ” مراسم مرگپایی ثانی بر جنازه ماگونتینا” (هرچند نگارنده این کتاب را نخوانده است.) و بعد خبر مرگ خواهرش و اصرار بر امانت جنازه در یکی از اتاقهای خانه، نشان از نوعی جنون و اوجی از بیماری است که نظیرش را مرد در خواب هم ندیده است. او دوستش را در این امر یاری می دهد. پس از آن تغییرات حال آشر مشهود است. او بیقرار است و ساعات  طولانی خیره به دور میماند بی آنکه حرفی بزند. گویی در حال شنیدن صدایی ست. شبی مرد در تختخواب و اتاق خود بی تاب است و خواب نزدکش هم نمی آید. شبی بود بس طولانی و وهم انگیز که طوفان و گردباد به وحتش هم افزوده بود. او به اتاق آشر میرود و اور ا ناآرام و بی تاب و وحشتزده می بییند. سعی می کند او را آرام کند و کتابی را شروع می کند به خواندن. در کتاب قهرمان اژدهای نگهبان قصر را می کشد و سپر برنجین را نصیب خود می کند. در میان آن کلمات و صداهای طوفان و نگاه ها و زمزمه های آشر، ناگهان مرد صدایی میشنود که غریب است و عجیب. گویی آشر می داند صدای چیست! همچنان که اعتراف می کند که خواهرش را زنده بگور کرده اند و او حرکاتش را در تابوت شنیده است. وحشت زده فریاد می زند که او پشت در است. آری خواهر با لباسی سراسر سفید خون آلود در آستانه در است و به برادر حمله میبرد. مرد با دیدن این وضعیت از وحشت فرار میکند و دیگر نمی خواهد که شاهد چنین ماجرای وحشت زایی شود. او سوار بر اسبش از آن خانه دور میشود. همان هنگام که خورشید در حال طلوع است و ماه با شب خداحافظی میکند.

سراسر داستان به توصیفات مکانی آن قصر غمزده می گذرد و ما را با بسیار سوالاتی تنها میگذارد گویی در پایان داستان حال باید معمایی را حل کنیم که جوابش را هرگز نخواهیم یافت. زبان شاعرانه و نگاه ظریف و دقیق، همچنان معماری چیره دست فضایی وهم آلود و تیره و وحشت زای را برای ما ترسیم کرده است که همچون خوابی واقعی بنظر میرسد. بسیار جا داشت که نویسنده وارد لایه های روانشناسی  یا حتی فلسفی زندگی و حال و روز آشر و خواهرش شود اما به عمد وارد این سطح نمیشود و به طرح معمایی بس دل انگیز و راز آلود بسنده می کند. براستی چرا باید مرد به آن قصر برود و به دعوت دوستی چنان دور و دیر لبیک بگوید؟ رابطه ی آشر و خواهرش براستی چگونه است؟ این وابستگی درعین حال بیرحمی چگونه شکل گرفته است؟ آیا براستی صحنه ی آخر اتفاق افتاده یا تنها در ذهن و تخیل مرد، خواهر زنده شده و حمله ور شده به برادرش؟ آیا می توان پذیرفت که بالاخره نهایتا تخیل بر واقیت مرد و آنچه می دیدیده است غالب شده و بهانه ای شده است برای فرار و دوری از آن قصر وحشت انگیز؟ و بسیار سوالات دیگر که هر چند ب یحواب مانده اند اما چیزی از لذت سطوری که خوانده شد، کم نمی کند. گویی با مردی به دیدن دوستی چنان دلمرده و نزار رفتیم و بازگشته ایم.

 

مینا بهکار

بهمن 1402