خب من مینا بهکار ثانی درابی هستم. لااقل می توانم بگویم این اسمی ست که برایم در شناسنامه نوشته شده است. مینا تصمیم پدر و مادرم است و بهکار ثانی درابی هم نام خانوادگی پدربزرگ و احتمالا جد م است.
خیلی چیزها از کودکی هایم را فراموش کردم. خیلی … این فراموشی چنان اعیان است که یکبار یک مزاحم تلفنی توانست ذهن و روانم را درگیر داستان احمقانه ی خودش بکند. این خاطره شاید برای شما جذاب نباشد اما حتم دارم که نکاتی را از من روشن میکند.
پسری با من تماس گرفت. بعد از چندباری که دست بسرش کردم یهویی گفت که من داداشتم و تو نمیدونی برای اینکه پدرت ازت پنهون کرده این ماجرا رو . بعد داستانهایی از آب بازی و شادی و دویدن در باغ و … تعریف کرد. قبلا هم این اتفاق افتاده بود که سارا یا امید (دختر و پسر عمه یکسال بزرگتر از من) خاطراتی تعریف کرده بودند که مطلقا چیزی به خاطرم نمی اومد. البته خیلی دیگر از افراد خانواده و فامیل هم همینطور. بنابراین کمی درنگ کردم. نکنه این پسره داره راست میگه؟ نکنه واقعا براردری دارم که ازم پنهون شده؟ تمام آلبومهای عکس را اوردم. دونه به دونه نگاه کردم. باغ، آب بازی، مهمونی، شادی . می توانست داستان اون پسر واقعی باشه . چون اساسا من خیلی چیزا رو یادم نمی اومد و قبلا بهم ثابت شده بود که این اینطوی ام و تقریبا همه هم می دونستند که بخشی از خاطراتم فراموشم شده. حتی گاهی با این جملات مواجه میشدم که: وا یعنی یادت نیست! رفتیم بالای درخت، دستم منو محکم گرفته بودی، زیر بارونرغد و برق و …. خلاصه خیلی از خاطرات. انقدر زیاد که حتی گاهی حسرت می خورم و عمیقا ناراحت میشم وقتی می بینم چند نفر با لذت دارن خاطراتی رو تعریف میکنند که من هم حضور پرنگی داشتم ولی هیچ به خاطر نمی اوردم. این گاهی باعث ناراحتیم میشد.
می دونم که بهم حق میدید که حرفای پسر رو باور کنم. یکی دوهفته ای گذشت. من دنبال خاطرات گمشده بودم در آلبوم ها و عجیب تر اینکه به بابا خیره میشدم. به رفتاراش به چهره اش. یبار ازش پرسیدم چیز یهست که من ندونم و یه وقتی یه جایی بخوام بفهمم؟ جواب این سوال خیر بود. از بابا در مورد موقعیتهای مختلف عکسها می پرسیدم. مثلا اینجا کجاست؟ مامان در این عکس کجا بوده؟ یا اون آدمای اطرافمو می پرسیدم که کی هستند. یه شب بابا گفت: چی شده تو هی عکس نگاه می کین؟ هی سوالای عجیب می پرسی؟ من یهو گفتم. من فهمیدم که داداشی دارم که شما ازم پنهون کردید. بابا خندید و گفت: خب دیگه چی؟ الان کجاست؟ گفتم الان بهش زنگ می زنم و خودش برات توضیح میده. بابا قبول کردم و با پسر حرف زد. بابا شماره پسررو ازم گرفت و گفت دیگه باهاش حرف نزن تا این مزاحم رو پیدا کنم. من به باب اعتماد کامل داشتم. قبول کردم. بعد از نمی دونم چند روز دیگه بابا گفت می دونی داداشت کی بوده؟ با خنده می گفت. گفتم نه! کیه؟ گفت نوه صاحب خونه مون توو شمال. خرمنه. همون جایی که مدتی زندگی می کردیم. نوه خل و چل اون پیرمرد از تو خاستگاری کرده بوده و من گفته بودم که مینا نامزد داره و به زودی میره خارج. ولی اون قبول نکرده بوده و یواشکی رفته خونه مون و عکسا رو حسابی نگاه کرده و … . من گفتم : وا! چه عاشقی و هر دو خندیدم.
این ماجرا شاید چندان جذاب بنظر نرسه اما نکته ایه را در مورد من روشن می کند. اینکه من بخش بزرگی یا نگویم بزرگ شاید بهتر باشد، من بخشی از خاطراتم را به یاد ندارم. بنابراین شما براحتی می توانید سربسر من بگذارید و داستانی بگویید از من و با قاطعیت هم اضافه کنید که تو یادت نیست. بدانید که من حرفتان را باور خواهم کرد J
یک روز در یک دورهمی دوستانه که از قضا دوست روانشناسی در آنجا حضور داشت این داستان را بازگو کردم و گفتم که می خوام هیپنوتیزم شوم تا همه چیز را به یاد بیاورم. ولی او گفت که این کار ممکنه که برایت گران تمام شود. چون این فراموشی یکی از مکانیزم های دفاعی روان هست. بخشی از خاطرات خوب و بد را از ذهن پنهان نگه میدارد. این ویژگی خوبی ست. ممکن است در به یاد آوردن همه خاطرات، خاطرات بد و آسیب زا هم زنده شوند آنوقت تو حتما آسیب خواهی دید.
من نمی دانم چقدر این حرف علمی و درست است اما باور کردم و سراغش را نگرفتم.
طبعا چیزهایی را می نویسم که قشنگ به یاد می آورم. گاهی فقط یک تصویر مبهم از کودکی، از آدمهای اطرافم به یاد می آورم اما نمیتوانم هیچ داستان یا ماجرایی را به آن وصل کنم. گاهی هم با بازگو کردن برای دیگران سر از ماجرا در می آورم و احساس پیروزمندانه ای به من دست می دهد.