سیدبار جدگال / چابهار / سیستان و بلوچستان
امروز روز ششمه که اینجا اومدم. همین امروز بسرم زد که هر شب تجربه مو بنویسم. ما عموما خیلی تجربه ها داریم در خیلی زمینه ها اما مکتوبش نمیکنیم. از یادمون میره. به طور کلی می دونیم اما جزییاتی هست که فقط همون روز تا شبش یادمونه. گاهی فردا صبحش از یاد میره. چرا نوشتن تجربیات مهمه؟ که انتقال بدیم. چرا انتقال مهمه؟ چون اگه جذابه بقیه بتونند که تجربه ش کنند و اگر اشتباهه بقیه دیگه تکرار نکنند و پاسخ هایی از این دست. اما چیزی که برای من مهمتره اینه که خودم خودمو داشته باشم! یعنی چی؟ یعنی تاریخ زندگیم دستم باشه. بدونم کجاها بودم و چه ها کردم و الان کجامو و چه می کنم. این حس خوبی بهم میده. مرور خودم. بعد از خودم میپرسم که چقدر از تواناییام استفاده کردم؟ چقدر از زمانم درست استفاده کردم؟ موهام که ذره ذره سفید شده چه فشارا و استرسایی رو متحمل شده؟ دیگرون چقدر تو زندگیم بودند و کمک حالم بودند یا چقدر مزاحمم بودند؟ چقدر روی خودم سرمایه گذاری کردم تا رشد کنم، پیشرفت کنم؟
واقعا برای من مهمه که خودم از خودم احساس خوبی داشته باشم.
تهران بودم. حس خوبی نداشتم. حس بی ارزشی، بی حالی، مفید نبودن، گوسفند بودن. برای منی که تکرار و یکنواختی و یکدستی آزارم میده، دیگه تحمل ناپذیر بود موندن تو تهران.
صفیه (زن بلوچ) برای پوستری فرستاد. موسسه ای بنام روستاتیش داوطلب میخواستند برای آموزش به کودکان در روستایی نزدیک چابهار بنام کهنانی کش. به سرعت پیام دادم و رزومه فرستادم. بعد رد جواب پیام اومد که صبح جمعه ای نشستی پیرامون فعالیت های داوطلبانه هست که بی شک می رفتم و رفتم. تعداد زیادی حاضر بودند. آدمای حسابی مملکت. دوست داشتنی و همگی مهربان. روستاتیش برای ذوجی بنام مینا و احسان بود. مینا رو کرد به من و گفت که آدمی با تجربیات شما بهتره بره سیدبار جدگال. برای من فرقی نمیکرد. کودکان همه جا مانند هم پر از عشق و انرژی اندو من خواهان بودن با اونها. و حالمم خراب بود و باید دور میشدم از تهران و همه چیزش. رفتم مدرسه ایران من در سیدبار جدگال.
ما، من و صفیه سه شنبه شب رسیدیم روستا. راننده ای که مارو می اورد معلم بود، امیدوارم معلم خوبی باشه، اما راننده ی خوبی نبود. تا برسیم منو صفیه هزار بار مردیم. یبار بهش تذکر دادم: آقا احتیاط کن. عجله نداریم که. اما حرف به گوشش نمیرفت. تا اینکه نمی دونم از کجا و چه جوری وحشت از مار و عقرب اومد سراغم. می دونستم د رهوای گرم تابستون حتما اینا هستند. پرسیدم و گفتند که آره هست اما زیاد نیست. و اینکه تا دیدی بکششون. و بعد دیگه همینو موضوع کردیم و حرف زدیم و خندیدیم. تا رسیدیم.
عکسای مدرسه رو دیده بودم. مدرسه ای دایره شکل با حفره های نامنظم بزرگ. معماری این مدرسه کاندید معماری جهانی هم شده. جایزه آقا خان رو هم گرفته.
اولین چیزی که دیدیم، چند مرد نشسته بودند روی موکت. مردی بنام اسماعیل (که از وقت حرکت باهاش تلفی در ارتباط بودم) استقبال اومد و تک تک اتاقا و سرویس و … نشونم داد. اولین اتاق، اتاق بزرگی بود کفش رو با حصیر بافته شده فرش کرده بودند. چند حصیر بافته گرد نصب بر دیوار بود. دو تا میز گرد که کنف پوش بود روی زمین و اطرافش هم بالشتکای گل گلی و رنگی دورش خودنمایی میکرد. دو تا پنجره بزرگ که با پرده ای سفید کنفی که با سوزن دوزی های کوچکی مزین شده بود آویزان بود. دو قفسه هم بین دری که به اتاق دیگری راه داشت و پنجره قرار داشت. اون در به کتابخانه باز میشد. که سمت چپ آن یخچال قرار داشت و چند میز بزرگ سفید و چند کامپیوتر و مانیتور خاک گرفته و چند قفسه کتاب بزرگ و کوچک وجود داشت. بهم ریخته و خاک گرفته. گویی ماه هاست که کسی سری به اینجا نزده. بعد این اتاق هم دری داشت که به اتاق مدیریت باز میشد. میز مدیریت و صندلی سیاه مدیریت و چند بالش روی زمین و عکس خامنه ای و خمینی روی دیوار. نکته مهمش توالت و حموم بود که در ایت اتاق قرار داشت. اتاقی سراسر خاکی و متروک و تنها. بعد بیرون اومدیم. کلاسهای دیگر و سرویس بهداشتی عمومی که هیچ بویی از بهداشت نبرده بود، خلاصه کل محوطه را به ما نشان داد.
ما در اتاق اول ساکن شدیم. اسماعیل گفت: خودتون غذا درست می کنید یا براتون بیاریم؟ من سریع گفتم. برامون بیارید. غذاهای محلی باشه لطفا. همین هم شد. دو وعده ناهار و شام برامون می اوردند . یکی از یکی خوشمزه تر. تند و دوست داشتنی.
روز اول
چهارشنبه ساعت 6 صبح صدای وحشیانه در زدن امد. با پا و دست. ترسیدیم و از خواب پریدیم. باز کردم. چند بچه. دوباره بستم. خوابیدیم. دوباره ضربه زدند. دوباره خوابیدیم. دوباره ضربه زدیند. دیگه خواب به چشممون نمی اومد. حالا در نور روز هرآنچه شب دیده بودیم رو مرور کردیم. با دو نفر از دخترهای ده ساله کتابخانه رو مگرد گیری کردیم و مرتب کردیم. ظهر برامون ناهار اوردند. خوردیم و خواستیم که بخوابیم. ساعت دو ظهر دوباره به شکل همان صبح با ضربه تندی پریدیم. هوا بیرون خیلی گرم بود. نمی دونم بچه ها چطوری اون حرارت رو تحمل می کنند. تازه اکبر آقا میگه تیر ماه اصلا نمیشه اینجا زندگی کرد. شهریور که هوا خوبه! ساعت 5 بعدازظهر با بچه ها رفتیم بیرون. باید راهی برای معرفی خود و ارتباط خوب با بچه ها پیدا میکردم. بهشون گفتم بریم طبیعت بیرونو بهم نشون بدید. اونا لیدر شده بودند و سد و رودخونه و گل و گیاه و … نشونمون دادند. همگی خشک خشک بودند. فقط در جایی که انگار قبلنا مسیر رود بود و الان مثل گودال طویل است، سبز سبز بود. چند درخت با گلهای زرد رنگ و چمنهای بلند سبز. خیلی زیبا و عجیب بود. بچه ها از اون گلهای زرد می چیدند و میخوردند به منم دادند خوردم.
بعد صدا و ادای حیوونا رو در اوردیم و چرخیدیم و داد زدیم و دوییدیم و بازی گروهی کردیم و کلی کیف و حال کردیم. غروب شد. برگشتیم مدرسه. توی محوطه مدرسه کتاب کلاه ماهی بزرگه گم شده رو بلند خوانی کردم. بعد رفتیم اتاقمون. گفتم: صفیه اینا انگار صبحا ساعت 7 بیدارند و حدودای ساعت 4 هم هوا خوبه. دو شیفت کلاس بزاریم. ساعت 8 صبح و 4 بعدازظهر. به بچه ها گفتیم. فردا 8 صبح بیاید. همچنین روی برگه ای هم نوشتم و هم کشیدیم ساعت ورود به کلاس رو. گفتم که زودتر نیایید.
شب به مردان در حیاط نشسته پیوستیم و گفتگو آغازیدیم. از هر دری صحبت کردیم و من بحث رسم و رسومات و شیوه ازدواج و اینارو پیش کشیدم. و اینکه اتاقا باید نظافت بشند.
روز دوم / پنجشنبه
با اینکه هم نوشته بودیم و هم کشیده بودیم ساعت رو، بازم در دو نوبت 6 و 7 به در کوبیدند. نوبتی میرفتیم و توضیح میدادیم که نباید به در بزنند. پنجشنبه و جمعه روز کاری و تعهد ما نبود اما کار و شروع کردیم. بیدار شدیم و درو باز کردم. بچه ها زیاد بودند نتا بیست نفر میشدند. عده ای در رفت و آمد بودند و عده ای دیرتر رسیدیند. حدودا بیست نفری میشدیم. به صورت گردی نشوندمشون روی زمین. با دست زدن و کوبیدن به زمین جلو و کنار و عقب کمی ورزش کردیم و شادی دسته جمعی. بچه ها دوست داشتند. بعد آیینه بازی بهشون یاد دادم. بچه های کوچکتر زیاد همراهی نمی کردند. چون هم زبان فارسی بلد نبودند هم خیلی کوچک بودند.
بعدش دوباره کتاب کلاه ماهی بزرگه گم شده رو خوندم و خواستم که ماهی بزرگ و کوچیک و خرچنگ رو بکشند. این کار دقت و توجه بچه رو بلال میبره و بعد موقع کشیدن تلاش میکنند که ماجرا و تصاویر رو به خاطر بایرندو تصور و تجسم در اینجا تقویت میشه. نتیجه ش جالب بود. ماهی های عجیب و غریب!
ناهار خوردیم. چشمای من بدجوری میسوخت. هردوش. قرمز شده بود و میسوخت. صفیه گفت که حساسیت پیدا کردی. باید بخوابی. من کل بعد ازظهر رو خوابیدم. صفیه رفت با بچه ها کار کنه. بیدار که شدم خوب شده بودم. صفیه شب رفت روستای تلنگ نزدیک پلان پیش دوستانش.
روز سوم/ جمعه
از همون روز اول گفته بودم که کل اینجا باید نظافت بشه. اما با همکاری اهالی بهتر انجام میشد هم خسته نمیشدیم و هم در حین کار فرصتی فراهم میشد بریا آشنایی بیشتر. دیشب که به اسماعیل گفتم. گفت که فردا صبح میاییم بریا نظافت. قولش قول بود. صبح همون چند مردی که شبا جمع میشدند، آمدند. کار نظافت شروع شد. برای چند ساعتی برق رو قطع کردند. خب، تصور کنید در اون ظهر جمعه بر ما چه گذشت. گرمای وحشتناک. من که از تمام بدنم آب می چکید. انگاری زیر بارون بوده باشم!
درها رو رنگ زدند، کارای فنی برق رو انجام دادند. با مدیریت من کل اتاقی که در آن مستقر شده بودیم رو نظافت کردیم. تمام حصیر ها بیرون برده شد. کل اتاق جارو و بعد تی زده شد. بعد فقط 6 حصیر را داخل آوردیم، بقیه ش رفت انباری.
دیگه نای هیچی نبود. نه گفتگویی و نه حتی نظافت کتابخانه و اتاقهای دیگری.
ناهار خوردم و خوابیدم. صداهای ریزی از اتاق بغل شنیدم. چند دختر بزرگسال درحال جارو کردن و نظافت بودند. بهشان پیوستم. چایی دم کردم و نشستیم و باهم خوردیم و کمی گپ زدیم. بهشان کتاب از نشر عنوان که اهادا شده بود و از تهران آورده بودم دادم. بعید می دونم که بخوانند! اما بهرحال رسالتی بود و به سرانجامش رسید!
عصر صفیه آمد با یک عالمه لیمو بدست. با دوستش از باغ چیده بودند.
شب بود و خستگی همراه با سرزندگی. زندگی مگر باید چه باشد. نه همین بس که باهم بخندیم و بگوییم و بخوانیم. هر چه زندگی داشت اینجا ما برداشت می کردیم. اما رنج و درد همواره پا به پاب زندگی هست. به همان قدرت رد جودمان می زیید.
روز چهارم/ شنبه
سه روز اول هفته معلم زبان از چابهار می آید و بریا بچه ها کلاس برگزار میکند. چون رایگان نیست . برخی از بچه ها ثبت نام نکردند. بنابریان کار من با تعداد کمتری صبح شنبه آغاز شد. سعی داشتم ذهن بچه ها را به کار ببندم. هماهنگی ذهن و بدن از مهمترین تمرینها برای شناخت خود و ارتقای خود است. مانوس شدن با کاغذ و قلم و به کار گیری آن فرآیندی دفعتی و یکباره نیست. در دراز مدت این هماهنگی اتفاق می افتد. با این حال خط بازی می تواند شروعی برای این قصه باشد. خط صاف، منحنی و تاب دار، خط خطی و تیز و … برخی کودکان کوچکتر بلد نبودند که مداد به دست بگیرند. اما شد و برای آنها هم جالب بود این خط بازی ها.
بعد با موقعیت های بیشتر دست آشنا شدن می تواند تصور و خیال را قوت ببیخشد. با مشت کردن دست، با خم کردن برخی از انگشتان و باز کردن برخی دیگر میشود فیل کشید یا گرگ یا هر چیز دیگری. این تمرین بریا بچه ها بسیار دلنشین بود. حتی بعد اکبرآقا پدر احمد؛ پسری بسیار شیطون و باهوش، گفت که نقاشی با مشت را احمد برای من تعریف کرده! دروغ چرا! راستش خوشم اومد از این تمجید و این اثر گذاری. اگر بدانند که کودکان چه اثری بر من می گذارند، طلب پول از من هم بکنند به حق است والا!
ظهر شده بود مطابق قرار و رسم خستگی، وقت ناهار بود و خواب ظهر. منتها تا چشم کمی گرم خواب شود. تق توق تق توق. چه باید کرد؟ چگونه باید ساعت و زمان را گفت؟ اصلا چرا باید زمانی تعیین کرد؟ چرا نباید تمام مدت در این کتابخانه باز باشد تا کودکان هر گونه که خود میدانند بیاییند و بروند؟ فقط حیف که سراغ هیچ کتابی نمیروند. فقط اسباب بازی. بازی با اسبابی که تکراری اند و ناقص اند و کم اند برای این کودکان. اما عطش آنها بریا بازی تمامی ندارد. به قدری جدی و پیگیر هستند که اگر ما در مسیر اهدافمان اینگونه بودیم تا به حال جهان را از آن خود میکردیم!
چنان سماجتی و پیگیری خستگی ناپذیری از خود نشان می دهند که واقعا و واقعا و واقعا درسی ست برای من. ردسی شد برای من. باید خواست آنچه می خواهیم. بدون وقفه. بدون توقف.
افسوس و صد افسوس که تمدن با خود چه ها که نیاورد. زمان و ساعت نتیجه تمدین است. نظم و انضباط نباشد هرج و مرج و بی عدالتی گسترش میابد. چقدر هم که ما انسانها با ایجاد نظم و انضباط توانستیم عدالت را برقرار کنیم!!!
ساعت 4 در کتابخانه را باز کردم. بچه ها را نشاندم پای تخته وایت برد. ساعت کشیدم و سعی در آموزش زمان داشتم. بلکه اثر کند و زودتر از موعد وقت مقرر به در نکوبند و طپش قلب را بالا نبرند!
بعد که بچه ها حوصله شان سر رفت از نشستن و یادگیری بیهوده زمان، گروهی بازی کردیم. بازی همراه تحرک بدند.
شبها مردان بلوچ در حیاط مدرسه جمع میشوند. از نوع ازدواجشان می پرسیدم. تقریبا مشابه هستندو پدر یا مادر دختر یرا معرفی کرده و آنها ناچار یکی را پذیرفتند. اغلب این دختر ها، عموزادگان یا دایی زادگان بودند.
هوا کمی خنک است اما نمی دانم چرا من خیس عرق میشوم!
روز پنجم/ یکشنبه
صبح مطابق روز گذشته عده ای در کلاس زبان بودند و عده کمتری پیش من. دو تن از بچه ها هر از گاهی از کلاس زبان دزدکی می آمدند پیش من و سرک میکشید که ما چه ها می کنیم.
ساعت چهار کودکان را جمع کردم و سعی کردم هنر محیطی را به آنها معرفی کنم. آثار مهم هنرمندان جهان را نشانشان دادم. نمی دانم از چه روی حلزون اسمیتسون بیش از همه برایشان جالب بود که در طبیعت چندین حلزون بزرگ و کوچک با سنگ درست کردند.
در طبیعت چند دسته شدند. عده ای با سنگ، عده ای با خار و شاخه درختان و عده ای با خاک و آب. برای کودکان بسیار تجربه جالبی بود و لذت بردند.
شب شام دعوت شدیم خانه یکی از اهالی. آنجا با تعدا زیادی نوجوان زن آشنا شدیم. کتاب نازلی خانم را بلند خوانی کردم و کتاب آن شرلی را چند کودک به نوبت خواندند. شب خوبی بود.
برگشتیم محل اقامت؛مدرسه. شب بود و گفتگو با آقایان و شناخت عمیق تر این جماعت خسته دل و تنها.
دوشنبه/ روز ششم
ورزش و بازی بهمراه موسیقی مورد توجه کودکان بود و خواهانش بودند. پس دوباره تمرین شادی جمعی، به هماهنگی رسیدن و ریتم گرفتن و تمرین خودشفقتی. خودت را بغل کن، ناز کن و بگو که دوستت دارم J
کتاب قلب من می روید را خواندم و تصاویر کتاب را نشان دادم. بعد خواستم که قلب خودشان را بکشند و کشیدند. شکل کلیشه ی قلب غالب نقاشی ها بود. دوباره نقاشی خانه بود و ابر و درخت و کوه و گل و آدم. با ترکیبی از شکل قلب، پنج برعکس!
ناهار دعوت شدیم به خانه مهربانی، من نرفتم. دوست داشتم کمی تنها باشم و بنویسم. صفیه تنهایی رفت. اسماعیل و بقیه خیلی خیلی اصرار کردند. راستش اصرارشان کمی مشکوک بود. حسم را بیان کردم و خندیدم. رفتند. صفیه برگشت و خواستیم که بخوابیم که دوباره صدای وحشتناک در آمد. بد خواب و کسل و عصبی شده بودیم. کی میخواستند یاد بگیرند که نباید سر ظهر اینگونه به در بکوبند؟ پیشنهاد دادم که ناها رهر جا رفتیم برویم و همانجا هم بخوابیم.
قرار گذاشته بودیم بعداظهر روستا گردی کنیم و کردیم. وارد روستا شدیم. به خانه ها و خانواده ها و هر کس و هر چیزی که دیدیم سلام کردیم. روستا نخلها و باغ بسیاری دارد. فکر نمیکردم چنین باشد. میان دو باغ نخلی که در روستا بوده دو هوتک ایجاد شده بود (از جمع شدن باران ایجاد میشود) انعکاس درختان و خوردشید در آب و عشقبازی نسیم با آن بسیار زیبا و دلنشین می کرد حال و هوای روستا را. زیر نخلها دراز کشیدیم. تنه درختان را لمس کردیم. صدای پرندگان و چرندگان و حشرات را با سکوتمان شنیدیم. به قول یکی از کودکان : صدای موتور میاد! بله تمدن بشری چیزی بد بود و کثیفی از آب در آمد! شاید اگر سگ ها یا گربه ها یا بزها متمدن میشدند جهان طور دیگری می بود!
سر آخر به دنبال خورشید رفتیم و وداعی جانانه کردیم با آفتاب عالم تاب. خورشید کجا می رود؟
_ می رود زیر زمین. میخوابد. بعد صبح بیدار میشود و آید.
_ میرود پشت کوه و ماه را میفرستد بالا.
_ میمیرد و دوباره زنده میشود.
پاسخ کودکان به پرسش بالا. براستی خورشید ما کجاست؟
روز هفتم/ سه شنبه
ورزش و بازی طرفدار داره. راستش را بگویم. خودم هم لذت میبرم. بدنم از کرختی و خواب آلودگی بیرون میاد. انگاری چشمان دست و پا و قلب باز میشود. خوشا بحال من که اینجا هستم و اینگونه مرا بیدار می کنند!
هر روز بعد از بازی ورزش و خط بازی و کتاب و نقاش یبازی آزاد داریم. به قول صفیه سخترین بخش برای ما همین بخشه. باز یآزاد. اینکه بچه همه با هم اسباب بازی بردارند و بازی کنند. مدام خاله خاله می گویند و گلایه می کنند و برخی دعوا می کنند و …. و نگویم از سر و صدایشان. سرسام آور است.
براستی نظم چیز عجیبی ست. زیباست. دلنشین است. دلفریبم هست حتی. به همان اندازه که انضباط نفرت انگیز و حوصله سربر و استرس آور است. در ایجاد نظم خلاقیت می تواند متنوعش کند. انضباط ولی خلاقیت را میکشد. تابع قاعده بودن خوب است نه به خاطر ایجاد نظم یا انضباط بلکه به خاطر تقسیم عدالت و برابری امکانت برای بهره مندی برابر. همین. زندگی متمدنانه خودش سرشار از قاعده است. تخطی از برخی از قاعده ها نتیجه ای جز طرد شدن ندارد. خروج از قاعده خودش قواعد و اصولی دارد. که باید یادش گرفت و یاد داد. باید تمرینش کرد و زمان و انرژی گذاشت. تا خلاقانه با حفظ موقعیت، حتی بیشتر با ارتقای موقعیت قبلی خود، از قواعد خارج شد و نظم جدیدی را ایجاد کرد. تعامل را باید بیشر و بیشتر بیاموزیم و شناخت عمیق پیش نیاز تعامل درست است. محقق شدن رویا همین مسیر است.
سعی کردم کودکان 10 تا 14 ساله را جمع کنم و پیمان نامه حقوق کودک را بهشان معرفی کنم و کتابی دیگر بنام چگونه کودکان جهان را تغییر می دهند؟ اما خیلی استقبال نشد و برایشان چندان جذاب و حتی ضروری نیامد. بیشتر خواهان خوش گذشتن و بازی و نقاشی بودند تا تامل و تفکر. کتاب من مرگ هستم را بدست گرفتم که بخوانم. سریع یکی گفت: این چیه بابا من زندگی هستم.
و چقدر درست می گفت که ما زندگی بودیم بواقع! سرانجام به نقاشی کشیدن های آزاد رضایت دادم.
سه روز اول که کلاس زبان برگزار میشد. با معلمی که از چابهار آمده بود آشنا شدیم و دو روز شنبه و یکشنبه ناهار و شام را با من میخورد. آدم جالبی بود. خانواده حاکم صداش میزنند و ماهم حاکم صدایش میزدیم. محمدرضا رامشجان نام اصلیش بود. با پاکستان مراودات بسیار نزدیک و فامیلی داشتند و دارند. پوست صورتش سیاه است و قشنگ. ظهر دوشنبه ناهار نخورده رفت چابهار تا شنبه آینده بیاید.
چند شب پیش پیشنهاد داد که چه خوبه این خانواده های عزیزی که برای ما ناهار میفرستند، ما به خانه شان برویم و بیشتر آشنا بشیم و انس و الفتی بیشتر ایجاد شود. با پیشنهاد من موافقت شد. اول بار ظهر جمعه منو دعوت کردند به خانه شان به صرف ناهار. بریانی بسیار خوشمزه ای خوردیم. البته من تنها بودم و صفیه روستای دیگری مهمان بود. امروز ظهر دوباره دعوت شدیم ناهار همان خانه قبلی که جمعه تنهایی رفته بودم. غذایی بود بسیار خوشمزه. خورشت مرغ و پلوی سفید. بهمراه ترشی انبه. آخ که چقدر خوشمزه است این ترشی انبه! و خیار و گوجه و لیمو. این سالاد ساده ظاهرا مهمان سفره هاشان هست. بارها کنار غذا دیدم و چه عادت قشنگی! ناهار خوردیم و خوابیدیم. نسبت به همیشه که استرس داشتم تا هر لحظه صدای کوبیدن در بیاد، خوب خوابیدیم. اما بعدش من احساس سردرد و گلو درد داشتم. قرص سرماخوردگی خوردم.
حال خوشی نداشتم اصلا. سنگینی سر و بیحالی. با محسن و بابا تصویری حرف زدم. ساعت 7 و نیم جلسه مطالعاتی شروع میشد. بعدش چند زن به دیدن ما آمدند. حوصله نداشتم واقعا اما آمدند و نشستند و من کمی با دو کودک 7ماهه و 3ساله که همراهشان بود بازی کردم. عروسک و کتاب دادم و کمی گفتگو کردیم و رفتند. روز قبل هم دو نفری آمدند و کتاب گرفتند و روز قبلترش هم چند نفر دیگر آمدند و کتاب گرفتند . قرار گذاشتیم کتابخوانی بکنیم. اما خبری از آنها نشد.
روز هشتم/ چهارشنبه
حدودای ساعت 5 صبح برقا رفت و کولر خاموش شده بود. خنکی اتاق هنوز بود اما رفته رفته داشت گرم میشد که ساعت حدودا 8 برق اومد. درو باز کردم و بچه ها با اشتیاق همیشگی وارد شدند و یه دیالوگ هر روز تکرار میشه:
_ خاله بازی کنیم؟
_ نه خاله. همه اونور بشنند. آفرین
از بچه ها خواستم که به کف اتاق و اطراف نگاه کنند. ببینند که چقدر کثیف شده و تا تمییز نشه از بازی و ورزش خبری نیست. بچه ها مشغول نظافت شدند.
احساس سردرد داشتم و سنگینی و کیپی بینی! صفیه گفت تو استراحت کن . من با بچه کار میکنم. تو بعداظر باهاشون کار کن. پیشنهاد خوبی بود. من کلی کارای عقب افتاده داشتم به تمامش رسیدم.
برای ناهار اومدند دنبالمون. نرفتیم. گفتیم که اگه زحمتی نیست برامون غذا بیارید.