خیابان سهروردی

خیابان سهروردی

مینا بهکار

 

این را امروز فهمیدم. در بانک، وقتی که کارم طول می‌کشید چون کارت ملی همراهم نبود و کارمند محترم سعی می‌کرد کارم را از طریقی راه بیاندازه، وقتی که قرار بود سه روز پیش بروم چک را نقد کنم ولی امروز رفته بودم، وقتی که یک ماه تمام هر روز دنبال خانه می‌گشتیم، آخرسر یک آپارتمان نزدیک آن بانک  اجاره کرده بودیم، وقتی که ازدواج کرده بودم که توانسته بودم آنجا خونه بگیرم و باشم. بله ازدواج کرده بودم! خب!؟ چه حیف اما این معنایی ندارد چون اگه ازدواج نکرده بودم که آننجا نمی‌توانستم خانه بگیرم و امروز در آن بانک باشم!

یک صدایی شنیدم صدایی خیلی خیلی آشنا، برگشتم نگاه کردم، خودش بود، همانی که نوزده سالگی صداش را شنیده بودم و دل باخته بودم. من عاشق شده بودم، ابراز کرده بودم، حتی بیش از آن، فریاد زده بودم، کسی از اطرافیانم نبود که از حال دلم خبر نداشته باشد. من عاشق شده بودم و شاعر. دو تا دفتر نوشته بودم، سروده بودم. خندیده بودم، گریه کرده بودم، و او  گفته بود که کسی، دختری در زندگی اش هست که خیلی برایش مهم است و رفته بود و من اولین پاکت سیگار زندگیم را خریده بودم. فکر می‌کردم شاید سیگار کمک کند تا آن غم و حسادت و حسرت را بشورد و ببرد. اما تا یک‌سال که نشد. صداش همیشه همه جا همراهم بود. بعدش هر روز هرجا که او بود منم بودم. پشتش یا جلویش. خودم هم باور نمی‌شد که چطوری پیدایش می‌کردم و می‌توانستم وارد آنجا بشوم؛ مثلا اختتامیه جشنواره! تا فقط  و فقط ببینم‌اش و صدایش را بشنومم. اما من برایش مهم نبودم. کس دیگر‌ی برایش مهم بود.

من باید می‌میردم اما نشده که بمیرم، زنده بودم. حتی تا همین الان بعد از پانزده سال، هنوز زنده بودم تا امروز برسد و بار دیگر ببنیم‌اش و نفسم در سینه حبس شود و چشمام پر از اشک شود و نتوانم قدم بردارم. عکسی از دور گرفتم. عکسی‌ست که احتمالا اگه کسی ببیند نمیتواند بفهمد  او کیست. فقط من می‌دانم. آن هم به خاطر صدایش، نه تصویرش  در عکس! چه کارا کردم که فقط ببینم‌اش، آن هم نه اینکه نظرش را جلب کنم، فقط ببینم‌اش، فقط! دیوانگی محض، در نقطه‌ای ایستاده بودم که مطلقا خبری از فعالیت عقل نبود. درجایی بودم که عقل نبود. کارایی می‌کردم که عاقلانه نبود. فقط به خاطر چی!؟ فقط ببینم‌اش. باز هم همین کار را کردم.

سمیر گفت خب می‌رفتی جلو و سلام و احوال پرسی می‌کردی! خب نمی‌توانستم. تمرینی برای گفتگو با کسی که عاشقش بودم، نداشتم. من فقط بلد بودم نگاه کنم و بعدش در بروم و فقط در دلم آرزو کنم. ای کاش زمان نگذره. ای کاش کارم طول بکشه. ای کاش بیشتر ببینم‌اش. ای کاش نرسم خونه. ای کاش اتفاقی مثل این فیلمها بیفتد، مثلا ناگهان بهم برخورد کنیم و اتفاقی بیفتد که در طولانی‌ترین زمان ممکن بشود که ببینم‌اش و صدایش را بشنومم. مثلا جوری بهم بخوریم که دماغ هردومان بشکند و مجبور بشویم برویم بیمارستان و منتظر دکتر و پرستار و … . بعد باید منتظر رادیولوژی بشینیم. بعدش شیفت دکتر تمام شود. باید منتظر دکتر بعدی باشیم. بشینیم. هردو به کسایی که باید اطلاع بدهیم اطلاع بدهیم. بعد دکتر بیاید. عکس‌ها هنوز آماده نباشند. بپرسم چایی می‌خوریی؟ بگوید اره ممنونم. بروم چایی بخرم و کیک. هر دوش یک طعم. بعد بشینم روبرویش و چایی و کیک بخوریم با درد مشترکی که باهم داریم. درد دماغ! بعد… دوست ندارم تمام بشود این داستان… اصلا هیچ وقت خوب نشویم. بستری شویم هردو در یک اتاق مشترک. بعد وقت ملاقات میرسد. آن دختر می‌آید و … . خدا را شکر که وقت ملاقات محدوده. هرچند بازم چهار ساعت زیاد است، خیلی زیاد است. باید بشود نیم ساعت! نیم ساعت کافیست بخدا… بعد آن دختر میرود و ما باز باهم با یک درد مشترک تنها می‌شویم. اگه منر ا کنارش بگذارند خواهش می‌کنم من را روبرویش بگذارند که قشنگ بتوانم ببینم‌اش. شب بشود و او بخوابد و من نخوابم. همینجوری نگاهش کنم و عکس بگیرم ازش. بازم عکس‌هایی که فقط خودم بتوانم بفهمم کیست! دوباره صبح شود و دکتر مشترکمان بیاید معاینه و بگوید که لازم است تا آخر ماه بمانید! بعدش بگوید تا آخر سال. بعدش من بهش حتما می‌گویم که دیدی عشق چه می‌کند، دیگه ناگزیری توام عاشقم بشوی. دوستم داشته باشی. بعد یک سال ما بهتر شویم. اما دیگر آن دختر نیاید به دیدارش و بگوید که تمام کرده باهاش و بگوید که دیگر کسی رو نداره تو زندگی‌اش که خیلی برایش مهم باشد. آنوقت من دیگر فقط نگاهش نمی‌کنم. دیگر کاری می‌کنم که توجهش را، احساسش را، عشقش را جلب کنم. تا عاشق من بشود. بازم شاعر می‌شوم و دفتر دفتر برایش می‌نویسم.

درست است که پاهایم قدرت راه رفتنش را از دست داده اما بالاخره رسیدم به بانک بعدی. کارم آنجا تمام شد و دوباره باید همان مسیر را برمی‌گشتم. حرف سمیر بدجور در مخم رفت. خب باید می‌رفتم و احوالپرسی می‌کردم. موقع برگشتن به تمام مغازه‌ها سرک کشیدم. فست فودی، شاید گشنه‌ش شده باشد و خواسته باشد که ساندویچ بخورد، آنوقت می‌رفتم می‌گفتم: عه خونه من اینجا باشه و شما بیایید فست فودی! بعد باهم می‌خندیدیم. مشاور املاکی، شاید خواسته باشد خانه‌ش را تمدید کند، یا برای فروش بگذارد یا بخواهد خانه‌ای بخرد شایدم فقط سوالی بخواهد بپرسد. در آن صورت می‌رفتم می‌گفتم: عه. شما! اینجا کجا؟ شما کجا؟ بعد هر دو می‌خندیدیم. لوازم تحریری؛ شاید بخواهد مدادی، پاکنی، چیزی بخرد. بالاخره نویسنده است دیگر. نیازش می‌شود این چیزها. می‌رفتم در مغازه و اول از لابلای کاغذ رنگی‌ها و مدادها نگاهش می‌کردم بعد یک مدادی را برمی‌داشتم به فروشنده می‌گفتم آقا این چند؟ بعد او نگاه می‌کرد و ….

راستی اگه من را می‌دید می‌شناخت؟ می‌فهمید من کی‌ام؟ اصلا اگه اول او من را می‌دید می‌آمد باهام احوال پرسی بکنددر؟  بانک همانطور که نفسم حبس شده بود با صدای بلندتری از کارمند سوال می‌پرسیدم و از انعکاس تصویرش در پشت مانیتور کارمند بانک دیدمش که درست دوباری که با صدای بلند سوال پرسیدم. برگشت نگاه کرد. آنجا بود که چشمانم پر اشک شد. کارمند بانک با تعجب نگاهم کرد و گفت که کارتون تمومه. گفتم تمومِ تموم؟ گفت بله. چک‌های بعدی تون را ببرید از طریق بانکتون تاییدش کنید. دیگه باید بلند می‌شدم و می‌رفتم که رفتم. چقدر طولانی بود مسیر رفتن به بانک بعدی و بعدش مسیر برگشتن به خانه. اگه رودررو می‌شدیم باید بهش می‌گفتم ازدواج کردم. باید با خنده بهش می‌گفتم که توام خر شدی که. آخه بهش گفته بودم، شنیدم که ازدواج کردی؟ خندیده بود و گفته بود نه هنوز خر نشدم! اما چند سال بعد، همه جا عکس خودش و زنش بود و در خبرها هم اسمشان به عنوان زن و شوهر بود. خر شده بود و ازدواج کرده بود. منم همچینین. البته الان که می‌بینم راضی‌ام. چرا؟ خب بخاطر امروز دیگه! امروز شد قشنگترین روز زندگیم یا غمگنانه‌ترین روز زندگیم از زمستان که اینجا آمدیم. اینجارا بیش از هروقت دیگری دوست دارم.

 

(12.2.402)